تبلیغات




رؤیای پرواز
به یاد خواهم داشت... هرچند اگر کسی به یادم نباشد، به جای خواهد ماند، این لحظه... این احساس... اکنون من پر است از پرواز در تنهایی

دعا...


کسانی را می شناسم که با صدای بلند دعا می خوانند


اما دستشان حتی به ستاره ای نمی رسد!!!


اما شنیده ام بعضی هــــا


بی دعـــــا با خدا دست می دادند...

                                


نسرین ،19 آبان 91، ساعت:04:35 ، ستاره‌ نقره‌ای

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif



دنیای تو...!


چشمانم را به روی کدامین دنیا بگشایم

تو در هر لحظه ی من

شناوری !!

چو رودی مواج

 و درخشان...



نسرین ،19 آبان 91، ساعت:04:32 ، ستاره‌ نقره‌ای

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif



من...


و من در انتهای ِ رود خانه به دریاچه رسیدم ، جایی که در آن

" ماهی ها خوش بختند .."


نسرین ،19 آبان 91، ساعت:03:08 ، ستاره‌ نقره‌ای

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif



تو در رویاهای من هستی!


آرامم !
هم جنس ِ نگاهت٬هم رنگ ِ دستهایت !
گاه سرخ و گاه گاهی سبز ...
مهم نیست که شانه هایت پوشالی ست و آغوشت خیال ...
دستهایت اینجاست !
نگاهت ٬ صدایت ٬خنده ات !
دیگر چه میخواهم ؟
هیچ !!
دستهایت را در دستهایم جا گذاشته ای !
نگاهت را در نگاهم و خیالت را در خیالم ... و من ٬ آرامم ! آرام تر
 از همیشه...     



نسرین ،19 آبان 91، ساعت:01:40 ، ستاره‌ نقره‌ای

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif



گریه‌ کردم


http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif

نسرین ،19 آبان 91، ساعت:01:36 ، ستاره‌ نقره‌ای

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif



آرامم...




آرامــــم...
مثـــل مزرعه‌ای که تمام محصــولش را ملـخ‌ها خورده‌اند!
دیگر نگران داس‌ها نیـــستم... 

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif

نسرین ،19 آبان 91، ساعت:01:33 ، ستاره‌ نقره‌ای

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif



آخ چقدر این شبا دلم تنگه...


دلت از بس به اون گره خورده حتی از شکست من نمی لرزه
برات انقدر مهم شده که دیگه بدیاشم به روش نمیاری
اون چقدرکنار تــــو خوشبخته
وقتی که اینجوری تــــو دوستش داری
.
آخ چقدر این شبا دلم تنگه
چشام از گریه رنگ بارونه
گمونم تو زندگیت از من حتی یک خاطرم نمی مونه
.
.
.
کم کم اسمم برات غریبه میشه
چهره مم میره از یادت
دیگه یادت نمی مونه اینجا یه نفر عاشقونه می خوادت
با همین حس حبس میشم تو غصه ی تــــو
تو هر شب خلاصه میشم روزگارم نمیره جلو
.
آخ چقدر این شبا دلم تنگه
چشام از گریه رنگ بارونه
گمونم تو زندگیت از من حتی یک خاطرم نمی مونه


نسرین ،18 آبان 91، ساعت:21:49 ، ستاره‌ نقره‌ای

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif



آسمان دلم ابریست...


آسمان دلم ابریست، می‌خواهد همه بغض‌های خستگی‌اش را به یکباره بر سرم خالی کند و من معصومانه زیر خروارها غمی که مدت‌هاست با زحمت بر هم انباشته‌ام مدفون شوم. فکرم به جایی نمی‌رسد. می‌ترسم اندیشه‌ام به پایان رسیده باشد! می‌ترسم روزی چشم‌هایم را باز کنم و ببینم دیگر چیزی ندارم که از دست بدهم! به همین خاطر بر در تک‌تک سلول‌هایم قفل زده‌ام؛ دلم، احساسم و تمام ارزش‌های خوبم را در صندوقچه‌‌ای اسیر کرده‌ام.


کودک بازیگوش درونم، چندی پیش به دور از چشمم قفل صندوقچه‌ام را باز کرد و من وقتی به خود آمدم که همه آنچه پنهان کرده بودم، آشکار شده بود. هنوز دربه‌در به دنبال تکه‌های گمشده‌‌ا‌م هستم. دارم می‌گردم... در صندوقچه خاطرات کهنه‌ام را گشتم، جز مشتی عکس که بوی حسرت می‌داد و گذر تند لحظه‌ها و لایه‌ای قطور از خاک که حاصل عمرم بود چیزی نیافتم. آه کشیدم و اندوهم را ‌تازه‌تر کردم. به سراغ کتابخانه کوچکم رفتم. لابه‌لای کتاب‌های قطوری که روزی همه دانش و علمم بودند و حال شده‌اند تزئین و زیبایی اتاقم گشتم؛ چقدر خاطره اینجاست و چقدر حرف!‌ روزی تمام حرف‌هایم را در دل دفتر سبزم حک می‌کردم و چه غریبانه ورق می‌زنم صفحات سیاه و سفید و گاهی رنگی دفتری را که روزی همه تنهایی‌هایم بودند. و حالا چه تنها مانده است دفترم! آنجا را هم گشتم، تنها شادی‌ها و غم‌های کهنه‌ام را یافتم... خب حالا چه مانده‌ است؟!؟؟ دلم.

دلی که بارها دستمایه اندوه شده است و بارها گریسته است و این بار چون کودکی بازیگوش که چشم مادرش را دور دیده دستم را رها کرده و به سمت خیابان دویده است و نمی‌داند که این خیابان بزرگ با این همه عبور و مرور می‌تواند در یک چشم برهم‌زدنی او را در خود بشکند و هرگز اجازه ندهد که لحظه‌ای حتی پایش به آن طرف خیابان، آن پیاده‌رو برسد. نگاه که می‌کنم می‌بینم چشم دلم، آن سوی پیاده‌روست، در آن طرف خیابان! پشت ویترین زیبای مغازه‌ای از عشق... به اشتباه خیره شده به عشقی که پشت شیشه‌های ضخیم مغازه مغرورانه جاخوش کرده و تمام روز به همه‌چیز می‌نگرد مگر دل کوچکم که همه دارایی‌اش خودش است و دیگر هیچ...

دستش را می‌گیرم، می‌کشم. نمی‌خواهد بیاید!! بر سرش فریاد می‌کشم و تمام اضطرابم را که در لحظه دیدن صندوقچه خالی در خود بلعیده‌ام بر سرش می‌ریزم! دلم هاج و واج مانده... نمی‌تواند درک کند که همه هستی من است! و من فقط او را دارم و فقط برایش آرزوهای خوب دارم؟!؟ دوست ندارم دوباره از پس یک لحظه غفلت غمی دیگر را در خودش جای بدهد برای یک عمر! و حسرت شود توشه سال‌های جوانی‌اش.


دوستم حقیقت می‌گوید: چقدر اشتباه؟ من قربانی حماقتم، حماقت خودم و تمام لحظه‌هایم که بدون فکر کودک درونم را از بند جسم بزرگسالم رها کردم تا هوایی بخورد و دلی تازه کند! دوستم راست می‌گوید؛ به دنبال حبابم، به دنبال سراب، به دنبال آرزوهای دست‌نیافتنی، تخیل، رؤیا و... و چقدر هنوز کودکانه خیالبافی می‌کنم! به خودم قول می‌دهم، به خدایم سوگند می‌خورم و به دل کوچکم که واقعی باشم و بزرگ! درست مثل همه آدم‌بزرگ‌های روزگارم که سنگ شده‌اند و سنگی زندگی می‌کنند و سنگی عشق می‌ورزند و سنگی... اصلا می‌شوم خود سنگ! دلیلی ندارد دل بسوزانم برای آدم‌های سنگی اطرافم. دلیلی ندارد محکی شوم برای سنجش احساسات خوب و بدشان! نمی‌خواهم لحظه‌هایم بوی زندگی بگیرد در حالی که سال‌هاست مرده‌ام! باید تاب بیاورم و چقدر سخت است تصمیم‌گیری...


به دلم می‌نگرم، نمی‌خواست برگردد طفلک. پس از ساعت‌ها گریه و مقاومت حالا به خواب رفته. حدس می‌زنم رؤیا می‌بیند، بیچاره دلم! چه لبخند دلنشینی بر لبش نقش بسته است. چه با آرامش خواب سراب می‌ بیند در این بیایان تنهایی؟!؟ آرام در صندوقچه‌ام می‌گذرامش. هنوز بیدار نشده و هنوز خبر ندارد که چه مصیبتی بر سرش آمده... قفل صندوق را برمی‌دارم و آخرین نگاه را به دل معصومم می‌اندازم. طفلک دلکم! از این به بعد باید هرشب خواب آن مغازه و آن ویترین زیبا را ببیند و به صندوقچه‌ام مشت بکوبد و اندوه می‌خورم به حال خودم که باید تحملش کنم و کاری از دستم برنیاید!

در صندوقچه را که می‌بندم فکر می‌کنم که چه اندوهگین شده است لحظه‌هایم و چه خسته شده‌ام دوباره و دوباره و دوباره... و تکرار مکرر زندگی‌‌ای که لحظه‌لحظه‌هایش تکرار است و مردگی!

به آسمان نگاه می‌کنم، غصه‌ام می‌گیرد؛ آسمان دلم ابریست!

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif

نسرین ،17 آبان 91، ساعت:10:43 ، ستاره‌ نقره‌ای

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif



دوست‌داشتنی‌ها!


“انسان از آن چیزی که بسیار دوست می‌دارد خود را جدا می‌سازد. در اوج «تمنا» نمی‌خواهد! دوست می‌دارد اما می‌خواهد که متنفر باشد. امیدوار است اما امیدوار است که امیدوار نباشد. همواره به یاد می‌آورد اما می‌خواهد که فراموش کند.” 

[ هامون - داریوش مهرجویی ]
 
http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif

نسرین ،16 آبان 91، ساعت:22:22 ، ستاره‌ نقره‌ای

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif



...


 http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif

نسرین ،16 آبان 91، ساعت:15:03 ، ستاره‌ نقره‌ای

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif



تو...


مـــــــــــیان این همــــــــه "اگـــر" 

تــــو چـــــــــــقدر "بایدی "...

 http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif

نسرین ،16 آبان 91، ساعت:14:59 ، ستاره‌ نقره‌ای

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif



حکایت ما...


     
     http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif

نسرین ،16 آبان 91، ساعت:02:29 ، ستاره‌ نقره‌ای

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif



بگذر از آدم‌ها


از آدم‌ها بگذر!

دلت را گنده‌تر کن

ناراحت این نباش که چرا جاده‌ی رفاقت با تو همیشه یک‌طرفه است

مهم نیست اگر همیشه یک‌طرفه‌ای

شاد باش که چیزی کم نگذاشته‌ای و بدهکار خودت، رفاقتت و خدایت نیستی...


 

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif


نسرین ،16 آبان 91، ساعت:02:24 ، ستاره‌ نقره‌ای

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif



دل من سنگین است...


نه هـــــــــوا ابــــــــــــــــریست ... !

نه بـــــــــــــــــارانی مــــــــــــــــــی بارد .. !

پس بــــهانه دلــــم برای این همه ســـنگینی چـــــــیست ...!!!؟

http://axgig.com/images/90222137599847368586.jpg
http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif

نسرین ،16 آبان 91، ساعت:01:58 ، ستاره‌ نقره‌ای

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif



دلگیرم از این همه دلگیری...


اینجا بارانی است... درست در قلب شهری که بسیار دلتنگ است! و باران، همان شکوفه‌های خیس از خاطره، گویی دلتنگ صدای پایی است که هرگز نخواهد آمد!
اینجا پایتخت صبر و سکوت، سنگ و سرد، درد و خستگی، تهران من است... تهران من که این روزها دلش بدجور گرفته!‌
اینجا مردم با بغض‌های کهنه و اشک‌های نامرئی، دلتنگ اما صبور، تند و تند روزها را ورق می‌زنند و سرگردانی‌هایشان را در خیابان‌های نجیب و خاکستری شهرم پرسه می‌زنند! و من، دلتنگ از این همه سکوت، زیر سقفی کاذب نشسته‌ام و هر آن لحظه سقوط نزدی...
ک است...
اینجا دلتنگم و هیچ نمی‌دانم فردای سیاه و نادیده‌ام چه خواهد شد؛ و چقدر اندوهناک است همه بار غم و نگرانی فرداها که در دلت یکجا جمع شده باشد و تو باشی تنها با شهری بارانی و دلتنگ.
دلگیرم؛ از تمام سلام‌ها و خدانگهدارها، همه مراقب خودت باش‌ها و نگفتن‌ها... دلتنگم از همه غم‌های نهفته در چشم‌های شیشه‌ای دلگیر... از همه فروخوردن‌ها و فروماندن‌ها و از ساعتی که مجال نمی‌دهد و تند تند در پی دویدن و رفتن...
اینجا مرز بین بودن و نبودن، دویدن و ایستادن، گفتن و نگفتن، عشق و نفرت... اینجا خود خود تنهاییست...
و من دلگیرم از این همه تنهایی... از روزهایی که آغوش باز می‌کنی برای عشق و از فرداهایی با آغوش‌های خسته و خالی و تنها...
من دلگیرم از این همه چه‌کنم‌ها و نمی‌دانم‌ها... دلگیرم از فرداهای نیامده مبهم، از دیروزهای خوب و بد تمام‌شده؛ از امروزهای سرگردانی و تلاش‌های بیهوده...
من دلگیرم و باران دلگیرترم می‌کند... این باران، باران لعنتــــــی که طعم تنهایی دست‌های خسته را همیشه به رخ می‌کشد...
من از این شهر، از این دیار، از این همه دلگیری، سخــــت دلگیرم....
 
                               http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif

نسرین ،7 آبان 91، ساعت:14:46 ، ستاره‌ نقره‌ای

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif



برای تو می‌نویسم؛ باور جاودانه خوبی‌ها...


برای تو که خواندی رد عاشقانه‌های نیمه‌تمامم را در دیوار اندوهگین غرورم!

برای تو می‌نویسم؛ با تو که عاشقانه‌هایم بالید و دانستی که بی‌تقصیرم در دوست داشتنت... سرزنشم نکردی هرگز و همراه شدی با غم نداشتنت از چراغی روشن به سیاه شب‌هایم... می‌دانم که می‌دانی دوست‌ داشتنت چه بار سنگینی است که بارها خواستم رهایش کنم و نشد... با تو نبودن سخت‌تر از همه بار اندوه داشتن نیمه‌تمام و غمگین چشم‌هایت بود... این روح عاشق‌پیشه را چه به حسرت نگاه بزرگت؟ این آغوش پر از خستگی و بی‌پناهی را چه به آغوش بزرگواری‌هایت؟

می‌دانم؛ می‌دانم احمقانه‌ است عاشقی‌هایم... اما با تو؛ با خود تو! این روح سرکش و عصیان خسته وحشی آرام گرفت. تو شدی آرام جانم؛ تو شدی همان هستی نیمه‌تمام شب‌های نبودن و سیاه تب‌آلودم...

برای تو می‌نویسم ای همه دوست‌ داشتن... با تو در اوج تا خدا آمدم و آغوشش را با تو باز تجربه کردم... با تو با خدایم آشتی کردم و لبخند زدم ای همه آرامشم! با تو صبوری کردم؛ آموختم از آتشفشان درونم چطور گلستانی زیبا بسازم؛ ای تو همه زیبایی دنیا...

برای تو می‌نویسم تا بدانی چقدر دوست‌داشتنت زیباست... و من تحمل این همه زیبایی را ندارم! من همان هیچ کوچک خسته‌ام که دست‌های همیشه منتظرش کوچکتر از آغوش بزرگ مهربانت است... من همان دخترک غمگین و پر از گناهم که آتشم بال‌های عزیزت را می‌سوزاند... من! همان کوچک پر از غرور دیوانه‌ام که آنقدر دوستت دارم که رهایت می‌کنم... با تو به اوج خوشبختی می‌رسم و من همان تقدیر بی‌تو بودنم!

این روح فلک‌زده دیوانه گنجایش این همه خوشبختی را ندارد... می‌میرد از سرشوق... از این همه آرزوی محال!

با تو تا خدا رفتم و بی‌تو اما به عشق تو با خدا می‌مانم...

این کوچک صبور؛ همیشه نداشتنت را باور کرده؛ تمرین کرده هر روز نبودنت را... و آرزویش و قشنگ‌ترین آرزویش، لبخند همیشگی و واقعی بر لب‌هایت شده... این خسته مغرور با تو به آرزوهایش رنگ غرور و لبخند زد!

برای تو نوشتم؛ ای همیشه ماندگارترین مهربان در قلبم... به خدا می‌سپارمت تا همیشگی‌ام باشی... تو که باور جاودانه همه خوبی‌هایی...

31 مهرماه 1391

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif


نسرین ،1 آبان 91، ساعت:16:07 ، ستاره‌ نقره‌ای

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif



دلـــــــــــم...!


در کشاکش آمدن‌ و رفتن‌ها؛ گاهی دلت می‌خواهد دل بکنی از روزهای نامفهوم و بی‌قیدی که احاطه‌ات کرده‌اند و بغض‌هایی که دست از حنجره‌ بی‌صدایت برنمی‌دارند. با تمام وجود می‌خواهی رها شوی از این همه بار بر دوش‌هایت و نمی‌توانی و نمی‌توانی و نمی‌توانی!

دلت نوشتن می‌خواهد، نمی‌توانی!

دلت فریاد می‌خواهد جز سکوت هیچ‌ نداری!

دلت اشک می‌خواهد؛ تنها لطف تلاشت بغضی کال است!

دلت دویدن می‌خواهد، پاهایت ناتوان‌ از هر قدمی است!

دلت دوست‌داشتن می‌خواهد بی‌تمنا؛ بی‌تمنا!

دلت پرتوقع شده؛ نگاه می‌کنی و می‌بینی قانع نمی‌شود به داشته‌هایش؛ به همه اندوه‌ها، بغض‌های کال؛ آرزوهای نارسیده و پلاسیده مأیوس، تمام رسیدن‌های نرسیده، تمام نرسیدن‌های باحکمت و بی‌حکمت!

نگاه می‌کنی به دلت، غمگین و زخم‌خورده، امیدوار و دیوانه، سخت صبور و دیوانه‌وار بی‌قرار!

دلت رفتن می‌خواهد؛ رفتن به روزهایی که هیچ حسی جز حس ناب رسیدن و سعادت، لبخند و آرزوهای زیبایش تو را احاطه‌ نکند! دلت انتظار نمی‌خواهد... متنفر می‌شوی از این همه انتظار و دلتنگی و بی‌قراری و مثل همیشه در آخر هیـــــچ!

دلت پرتوقع شده! امّید را به خانه سوت و کورش فرا می‌خواند... امّید!

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif


نسرین ،31 مرداد 91، ساعت:10:27 ، ستاره‌ نقره‌ای

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif



تسلیت...


در میان عمیق ترین تاریکی ها
به دو چشم غمگینی می اندیشم
و به پنجه هایی که
خاک،خاک مهربان آن را می پوشاند...
(پوران فرخزاد)

- تسلیت به تمام هموطنان عزیزمون در شمال غربی کشور، ... طلب صبر برای همه، بخصوص عزادارن در آذربایجان شرقی‌...
و فقط سکوت...


http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif

نسرین ،22 مرداد 91، ساعت:01:46 ، ستاره‌ نقره‌ای

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif



خدایا دوستت دارم...


 
هنوز به دیدار خدا می روند ... خدایی که در یک مکعب سنگی خود را حبس کرده !!
خدا همین جاست ، نیازی به سفر نیست !
خدا همان گنجشکی است که صبح برای تو می خواند ،
خدا در دستان مردی است که نابینایی را از خیابان رد می کتد ،
خدا در اتومبیل پسری است که مادر پیرش را هر هفته برای درمان به بیمارستان می برد ،
خدا در جمله ی " عجب شانسی آوردم " است !!
خدا خیلی وقت است که اسباب کشی کرده و آمده نزدیک من و تو !!
خدا کنار کودکی است که می خواهد از فروشگاه شکلات بدزد !!
خدا کنار ساعت کوک شده ی توست ، که می گذارد 5 دقیقه بیشتر بخوابی !!
از انسانهای این دنیا فقط خاطراتشان باقی می ماند و یک عکس با روبان مشکی ، از تولدت تا آن روبان مشکی ، چقدر خدا را دیدی ؟!
خدا را 7 بار دور زدی یا زیر باران کنارش قدم زدی ؟
خدا همین جاست ، نه در عربستان !
خدا زبان مادری تو را می فهمد ، نه عربی !
خدایا دوستت دارم !
 
http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif

نسرین ،31 خرداد 91، ساعت:13:17 ، ستاره‌ نقره‌ای

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif



حقیقت داره دلتنگی!


دلیل اینكه آرومم امید لمس دستاته

همین لبخند پنهانی كنار لحن گیراته

دلیل اینكه تنهایی همین دستای تنهامه

همین دنیای تاریكم همین تردید چشمامه

تو دلگیری نمی دونی چه رویایی به من دادی

اگه فكر می كنی سردم برو رد شو تو آزادی

نمی دونی چقد سخته تو پشت نبض دیواری

نمی دونم تو این روزا چه احساسی به من داری؟

نه اینكه سرد و مغرورم نه اینكه دور از احساسم

بزار دست دلم رو شه بزار رویا رو بشناسم

تمومه شهر خوابیدن من از فكر تو بیدارم

یه روز می فهمی از چشمام چه احساسی به تو دارم

شبیهه حس پژمردن دچار شك و بی رنگی

من آرومم...

تو تنهایی...

حقیقت داره دلتنگی...!

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif

نسرین ،23 خرداد 91، ساعت:22:36 ، ستاره‌ نقره‌ای

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif



رویاهای بی پایان...


داشتم دفتر خاطراتم رو مرور میکردم! رسیدم به روز 1381/7/10؛ نوشته بودم که پاییز زودتر رسیده و سردم شده؛ نوشته بودم که دوباره به گذشته فکر میکنم... نوشته بودم که آینده برام مبهمه! اما میخوام بسازمش... از ترس هام گفتم؛ قفس پرنده هام کنار شومینه ای گرم؛ اونم توی یه روز سرد برفی...
چقدر حرف زدم و نوشتم و نوشتم و خواستم که بزرگ بشم، به همه ثابت کنم که چقدر توانایی دارم! چه اراده ای...
میخواستم ثابت کنم که شایستگی خوشبختی که خودم ساختم رو دارم! 
ده سال میگذره از اون روز... ده سال گذشته و من به خیلی از اون آرزوهام رسیدم! به خیلی هاشم نه... حالا که نگاه میکنم؛ میبینم دلم میخواد هنوزم ثابت کنم که شایستگی خوشبخت شدن رو دارم! 
کسی چه میداند؛ خوشبختی شاید همین باشد! همین دلخوشی های کوچک!


یه جای این دفتر سبز آرزوهام نوشتم:

من از این دنیا چی میخوام دو تا صندلی چوبی 
که منو تو رو بشونه واسه گفتن خوبی 
من از این دنیا چی میخوام یه وجب زمین خالی 
همون قدر که یک اتاقک بشه خونه خیالی 
من از این دنیا چی میخوام یه جعبه مداد رنگی 
بکشم رو تن دنیا رنگ خوبی و قشنگی 
من از این دنیا چی میخوام دو تا بال برای پرواز 
برم تا روز تولد, برسم به فصل آواز 
برم پیش بچه هایی که یه لقمه نون ندارن 
که یه شب با یه دل سیر چشاشونو هم بذارن 
بگم غصه ها سر اومد, گریه بس که بهتر اومد 
گریه بس که بهتر اومد... 


http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif

نسرین ،23 خرداد 91، ساعت:21:57 ، ستاره‌ نقره‌ای

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif



دست‌های خالی!


خوب نگاه کن، می بینــی؟ لعنتی این ویرانکـــده، آثار باستانی نیست؛ منــم...!!!...

******

 کارم از یکی بود و یکی نبود گذشت !

من در اوج ِ قصه گم شده ام ...!!

******


من لحظه به لحظه

زیر ِ سنگینی ِ بزرگسالی جان می دهم

بیا و کودکم کن !

******


برایِ کســـــی کهـ میگوید :

صِـــــدایَشـ گرفتهـ ...

سَـــــرشـ سَنگین استـ ...

وَ آبـــ ریزشـــ بینی دارد ...

هِــــــــی نُســــــخهـ نَپیچـــــــــید !

شــــــــایَد بُغضـــــــی دَر گلویشـ ترکیدهـ باشَــــــــد

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif

نسرین ،12 خرداد 91، ساعت:09:33 ، ستاره‌ نقره‌ای

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif



ع ش ق...


گاهــــی ... به دلت شک کن! 

ع ش ق شایــــد یک شـــ ـایعه باشد!

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif


نسرین ،12 خرداد 91، ساعت:07:47 ، ستاره‌ نقره‌ای

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif



فرداهای نامعلوم


و ناگهـــــــــــــــان روزی

در همین نزدیكی به پایان خواهم رسید

آه ... ! ای روزهای رفته

چه اندازه من پرم

از اندوه فرداهای نامعلوم...

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif

نسرین ،11 خرداد 91، ساعت:06:22 ، ستاره‌ نقره‌ای

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif



مـنـتـــــــظـرم...



مـنـتـــــــظـرم ...

مـنـتـــــــظـر ِ یِک مـعـجـزه ی نـزدیـک

نـه دور

نـه خـیـلـی دیــر 

و نـه غـیـــر مـمـکـن.

هـمـیـن کـه بـرگـردم 

تـــــو مـنـتـــــــظـرم بـاشـی . . .

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif

نسرین ،10 خرداد 91، ساعت:07:39 ، ستاره‌ نقره‌ای

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif



4015 روز بی‌تو!


روی تقویم چیزی حدود 11سال گذشته، یازده سال یعنی 4015 روز تمام... چیزی مشابه 96360 ساعت!!! این حساب و کتاب و ریاضی محض نیست... شمارش تمام روزهای بی‌ او بودنه!... روزهایی که تلخ و شیرینش از من تنها، مردی ساخت که فقط خدا دید و خدا شنید... تمام این 96360 ساعت در دلهره و اضطراب گذشت؛ ترس ندیدنش برای همیشه، دلهره مریضی‌هاش، تنهایی‌هاش، غصه غذا خوردنش... انگار یادم رفته بود همه بدو بدوها و تنهایی‌ها، بغض‌های نیمه‌شب زیر پتو و هق‌هق‌هایی که شاهدش تنها خدای تنهاییام بود، همه دربه‌دری‌ها شاید به دلیل غرورش بود و روزایی که تنهام گذاشت... با این همه همیشه غصه بزرگ زندگیم بود و دلتنگی دست‌هایی که می‌تونست بهترین پناه این دخترک خسته باشه!

بغض می‌کنم با تقویم و می‌شمارم تمام روزهای بی‌او بودن رو، تمام روزهایی که می‌تونست باشه و نبود؛ و من تنها بودم... تنهای تنها! اشک امانم رو می‌بُره... باز درون خودم فریاد می‌زنم: آخه چراااااا؟؟؟ چه می‌کنی با دلمممم؟؟؟ می‍ــــگی چی‍ــــکار کنممم؟ برم دنبال دستای مغرورش؟؟؟ اگه پَسم بزنه چی؟؟ اگه بازم نخواد باشم چی؟؟؟ سرنوشت تلخ انکار شدنو نمی‌خوام دوباره و دوباره تجربه کنم... با این همه بغضم می‌گیره؛ ای طفلکی! هرکس نفهمه خودت خوب می‌دونی که جونت بسته به جونشه! خودت می‌دونی جزئی از وجودته... خودت می‌دونی که کابوس شبهات رفتن و نموندنشه... خودت خوب می‌دونی چه روزایی که با دستاش، با پناهش زندگی نکردی؛ تو توی رویاهات داشتیش و می‌دونی که نمی‌تونی حضورشو انکار کنی... به خودت نگاه کن! درست شبیه خودشی... همونطور مغرور، همونقدر لجباز، با یه ماسک بی‌تفاوتی و یه دلی که همیشه نگرانه و یه خورده مهربون! تو شدی درست کپی برابر اصل اون! اون در تو و تو در اونی... نمی‌تونی انکارش کنی...

باز تقویمو ورق می‌زنم... امسال این تقویم خنجر شده تو وجودم؛ بغض می‌کنم، دلم هق‌هق می‌خواد بدون سردرد و قرص مسکن و میگرن و معده‌درد! دلم فریاد می‌خواد بدون نگاه متعجب رهگذرانی که با خودشون فکر می‌کنن: طفلی جوون بیچاره!... دلم دستاشو می‌خواد و لمس شیارهای خسته و تنهای دستاشو... دلم می‌خواد بایستم کنارشو ببینه چقدر قدم بلند شده... دیگه می‌تونه تکیه کنه به شونه‌هام!

دلم می‌خواد برم به دیدنش و بعد تمام بغض این 4015 روز رو تو آغوشش هق‌هق کنم...

دلم آروم نمیگیره بدون دیدنش!

نانی- 1391/3/8

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif


نسرین ،9 خرداد 91، ساعت:01:27 ، ستاره‌ نقره‌ای

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif



سهم من از تو!


دیــدَن عَـکسَت تَـمــآم سَهمــ مَــن است،

از "تـــو " .

آن را هَـم جیره بَـــندی کَردِه امـــ

تــ آ مَبــآدآ ،

تَــوقُــعش زیاد شَـــود!!

دِل اســت دیـــگر ...

ممکن اســت فَــردا خودَت را از مــن بــِخواهـَد!


http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif


نسرین ،17 اردیبهشت 91، ساعت:03:50 ، ستاره‌ نقره‌ای

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif



راستی گمشده ات کیست؟


سالها رفت و هنوز

یک نفر نیست بپرسد از من

 که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟

صبح تا نیمه ی شب منتظری

همه جا می نگری

گاه با ماه سخن می گویی

گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی

راستی گمشده ات کیست؟

کجاست؟

صدفی در دریا است؟

نوری از روزنه فرداهاست

یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟


http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif

نسرین ،17 اردیبهشت 91، ساعت:03:47 ، ستاره‌ نقره‌ای

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif



آهای دخترک آینه‌ای! دوستت دارم...


روبه‌روی آینه می‌ایستم... باز هم مقابلم دخترک آینه‌ای، غمگین و ساکت ایستاده و به من خیره شده است... نگاهش غمگین است، مانند همیشه و من می‌دانم چرا این همه غم وجودش را تسخیر کرده؛ نمی‌پرسم چرا غمگینی؟ باور میکنم، چرا که خوب می‌دانم روزهایش چطور سپری شده؛ چطور خندیده و چقدر اشک را بدرقه لحظه‌های خاکستری‌اش کرده... 

با او بوده‌ام؛ با تمام ثانیه‌های گاه شاد و گاه غمگینش... در او بوده‌ام؛ آن روز که از شادی پیروزی‌اش در کنکور فریاد زد و با او گریستم از خوشحالی‌اش...

این دخترک خسته با چشمانی غمگین، روزگاری نه چندان دور با برق چشم‌هایش دنیا را تکان می‌داد... با شادی‌هایش دل‌هایی شاد می‌کرد و سنگ‌‌صبور قلب‌هایی بود آکنده از غم!

دخترک آینه‌‌ای من، روزی روزگاری افتخارم بود! حال غمگین است و من می‌دانم چرا! 

مدت‌هاست دوستت دارمی از من نشنیده... مدت‌هاست دور از من، تنها دور از من نشسته و آرزوی لحظه‌ای یکی شدن با من دارد! دخترک آینه‌ای‌ من تنهاست... 

خیره نگاهش میکنم، لبخند می‌زنم و با همه وجود دوستش می‌دارم؛ دخترک آینه‌ای می‌خندد و دوستت دارم را تکرار می‌کند... با هم می‌خندیم! دست دراز می‌کند و لبخندم را لمس می‌کند؛ چشم‌هایش برق می‌زنند... در گوشش زمزمه می‌کنم: به تو افتخار میکنم، تنها تویی که می‌دانی چه کوه‌هایی را با بودنت جابه‌جا کردم، تنها منم که می‌دانم چه قله‌هایی را با من فتح کردی! تو در من و من در تو، ای دخترک آینه‌ای... با هم خندیدیم، با هم گریستیم و تو تمام لحظه‌هایم با من بودی! تو بهترین همراه و همسفر جاده‌های تلخ و غریب زندگی‌ام بودی... دوستت دارم آنچنان که شایسته توست!

تو برایم عمیق‌ترین و زیباترین مفهوم استقامت و امیدی؛ نه آنطور که دیگران به تو می‌نگرند؛ آنطور که شایسته توست... 

تو یگانه پناه غربت لحظه‌های سیاهمی...

ای دخترک آینه‌ای!

بخند که خنده‌ات را دوست دارم...


91/2/12

نانی


http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif


نسرین ،12 اردیبهشت 91، ساعت:21:19 ، ستاره‌ نقره‌ای

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif



من اینجا تا نفس باقیست می‌مانم...


تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد

و اشک من ترا بدرود خواهد گفت.

نگاهت تلخ و افسرده است.

دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است.

غم این نابسامانی همه توش وتوانت را زتن برده است.

تو با خون و عرق این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی.

تو با دست تهی با آن همه طوفان بنیان کن در افتادی.

تو را کوچیدن از این خاک ،دل بر کندن از جان است.

تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است.

تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران

تو را این خشکسالی های پی در پی

تو را از نیمه ره بر گشتن یاران

تو را تزویر غمخواران ز پا افکند

تو را هنگامه شوم شغالان

بانگ بی تعطیل زاغان

در ستوه آورد.

تو با پیشانی پاک نجیب خویش

که از آن سوی گندمزار

طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است

تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت

تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت

که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است

تو با چشمان غمباری

که روزی چشمه جوشان شادی بود

و اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده ست

خواهی رفت.

و اشک من ترا بدروردخواهد گفت

من اینجا ریشه در خاکم

من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم

من اینجا تا نفس باقیست می مانم

من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم

امید روشنائی گر چه در این تیره گیها نیست

من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم

من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی

گل بر می افشانم

من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید

سرود فتح می خوانم

و می دانم

تو روزی باز خواهی گشت

(فریدون مشیری)

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif


نسرین ،28 فروردین 91، ساعت:16:02 ، ستاره‌ نقره‌ای

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif





تعداد کل صفحات : 10 ... 2 3 4 5 6 7 8 ...