تبلیغات




رؤیای پرواز
به یاد خواهم داشت... هرچند اگر کسی به یادم نباشد، به جای خواهد ماند، این لحظه... این احساس... اکنون من پر است از پرواز در تنهایی

آهای دخترک آینه‌ای!‌ تو کیستی؟


روبه‌روی آینه می‌ایستم... دختری را می‌بینم خسته با چشمانی کم‌فروغ و چهره‌ای پر از غصه...

نمی‌شناسمش!

شاید آن چشم‌های بی‌رمق کمی آشنا باشند، اما نه... نمی‌شناسمش! درست مثل عابری که صبح زود از کنارم گذشت و نمی‌دانم شاید جایی دیگر دیده‌ بودمش...

دخترک توی آینه التماس دعا دارد... با چشم‌هایی که به وسعت یک تاریخ بغض دارند، انگار می‌خواهد بگوید: برایم دعا کنید!

چرا اینقدر غمگین است؟ نمی‌دانم... آخر نمی‌شناسمش... طفلی غمی نهفته دارد و لبخندی ماسیده بر لبانش که انگار یک کتاب تاریخ حرف دارند!

به آینه نگاه می‌کنم!‌ دخترک ملتمس است و من با اینکه نمی‌شناسمش، برای دل غمگینش دعا می‌کنم... شما هم دعایش کنید!

 

نانی - جمعه دلگیر بارونی

25/1/1391

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif


نسرین ،25 فروردین 91، ساعت:21:11 ، ستاره‌ نقره‌ای

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif



اینجایم... من را ببین!


نگاهم کن! اینجایم و به قول پناهی بر تلی از خاکستر.. بی هیچ ادعایی نفس می کشم، شعر می‌خوانم، حبس می‌کنم همه آرزوهایم را و تو من را نمی‌بینی...


من! دختری عادی‌ام درست مثل گنجشکی که هر صبح پشت پنجره اتاقت می‌نشیند و چشمش به خرده نان توست... به دست‌های محبتت! برای تو آن گنجشک درست مثل باقی گنجشک‌هاست، اما چه می‌دانی، شاید گنجشگک اشی‌مشی کوچک لب پنجره با همه سادگی‌اش آرزوی همیشه‌اش دست‌های پربرکت توست و تو آرزوی بزرگ موجود خسته و کوچکی هستی که کمی متفاوت از باقی گنجشک‌ها، نه برای خرده نانت، که برای حس دوست داشتنت هر روز پای شیشه‌های پنجره بسته‌ات کز می‌کند و تو تمام امیدش برای پروازی... 

نگاه کن! تو من را نمی‌بینی اما من تو را در همه قاب‌ روزگارم جای دادم بی‌آنکه بدانی این چشم‌های خسته معمولی امیدشان تویی... امید دست‌های خسته معمولی‌اش به دست‌های بزرگ توست!
ببین، من را ببین... اینجایم، بر تلی از امید و خاکستر ناامیدی‌هایم به امید نگاهی از تو... ببین من کوچکم، هیچم، غمگینم، با همه روزمرگی‌های همیشه‌ام انسانم... ببین آرزوهایم به کوچکی دلم نیست! باور کن دوست داشتن را خوب بلدم... روزی هزار ثانیه و هزار واژه‌ را در پی دوست داشتنت شمرده‌ام. دیدی؟ از برم همه نفس‌های پرامیدت را...
تو! من را نمی بینی... تو در پی خویشی و من در پی تو! تو آرزویت در آرزوهای کسی دیگرست و من همه آرزویم تو! چه رسم غریبی است دوست داشتنت... چه اندوه تلخ بی‌پایانیست حکایت دیده نشدن و نادیده بودن و دلهره‌های حضورت...
خوب نگاه کن! اطرافت را ببین، شاید دختری دل در گروی آرزوهایش به تو رسیده باشد! شاید با همه معمولی‌بودنش دنیایی باشد برای خوشبختی؟!؟
اگر به دنیایش لبخند زدی، اگر دستش را گرفتی، و اگر خوشبختی را با دل کوچکش تقسیم کردی، به یاد بیاور دخترکی را با آرزوهای نقره‌ای و فردایی مبهم، دخترکی که هرگز دیده نخواهد شد...

91/1/18
جمعه

http://salijoon.ws/mail/900422/love/luso9fkaysrlonap78b.jpg

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif

نسرین ،19 فروردین 91، ساعت:03:09 ، ستاره‌ نقره‌ای

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif



رمـز عاشـقی ...



به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید

تو آیا عاشقی کردی بفهمی عشق یعنی چه؟
تو آیا با شقایق بوده‌ای گاهی؟
نشستی پای اشکِ شمعِ گریان تا سحر یک شب؟

به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید

تو آیا قاصدک‌های رها را دیده‌ای هرگز،
که از شرم نبود شاد‌پیغامی،
میان کوچه‌ها سرگشته می‌چرخند؟
نپرسیدی چرا وقتی که یاسی، عطر خود تقدیم باغی می‌کند
چیزی نمی‌خواهد


به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید

و چشمان تو آیا سوره‌ای از این کتاب هستی زیبا،
تلاوت کرده با تدبیر؟

به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید

تو از خورشید پرسیدی، چرا
بی‌منت و با مهر می‌تابد؟
تو رمز عاشقی، از بال پروانه، میان شعله‌های شمع، پرسیدی؟
تو آیا در شبی، با کرم شب‌تابی سخن گفتی
از او پرسیده‌ای راز هدایت، در شبی تاریک؟

به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید

تو آیا، یاکریمی دیده‌ای در آشیان، بی‌عشق بنشیند؟
تو ماه آسمان را دیده‌ای، رخ از نگاه عاشقان نیمه‌شب‌ها بربتاباند؟
تو آیا دیده‌ای برگی برنجد از حضور خار بنشسته کنار قامت یک گل؟
و گلبرگ گلی، عطر خودش، پنهان کند، از ساحت باغی؟

به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید

تو آیا خوانده‌ای با بلبلان، آواز آزادی؟

به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید

تو آیا هیچ می‌دانی،
اگر عاشق نباشی، مرده‌ای در خویش؟
نمی‌دانی که گاهی، شانه‌ای، دستی، کلامی را نمی‌یابی ولیکن سینه‌ات لبریز از عشق است…

به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید

تو پرسیدی شبی، احوال ماه و خوشه زیبای پروین را؟
جواب چشمک یک از هزاران اخترِ آسمان را، داده‌ای آیا ؟!

به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید

ببینم، با محبت، مهر، زیبایی،
تو آیا جمله می‌سازی؟

به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید

نفهمیدی چرا دل‌بستِ فالِ فالگیری می‌شوی با ذوق!
که فردا می‌رسد پیغام شادی!
یک نفر با اسب می‌آید!
و گنجی هم تو را خوشبخت خواهد کرد!

به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید

تو فهمیدی چرا همسایه‌ات دیگر نمی‌خندد؟
چرا گلدان پشت پنجره، خشکیده از بی‌آبیِ احساس؟
نفهمیدی چرا آیینه هم، اخمِ نشسته بر جبینِ مردمان را برنمی‌تابد؟

به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید

نپرسیدی خدا را، در کدامین پیچ، ره گم کرده‌ای آیا؟

به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید

جوابم را نمی‌خواهی تو پاسخ داد، ای آیینه دیوار!!؟
ز خود پرسیده‌ام در تو!
که عاشق بوده‌ام آیا!!؟
جوابش را تو هم، البته می‌دانی
سکوت مانده بر لب را
تو هم ای من!
به گوش بسته می‌خوانی

به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید


قسمت‌هایی از شعر بسیار زیبای "کیوان شاهبداغی

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif


نسرین ،15 فروردین 91، ساعت:20:57 ، ستاره‌ نقره‌ای

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif



کودکانه‌هایم را بیابید...


سالهاست دلتنگ کودکانه‌هایم مانده‌ام...

انگار تمام این سال‌ها پشت در کودکی جامانده ام، می کوبمش، می ترسم، می خواهم کودکی باشم شاد و سرخوش از بازی! خسته نباشم از بازی روزگار....

کودکانه‌هایم را پس بدهید...

همان روزها که شاد می خندیدم، موهایم را بافته‌هایی زیبا می‌زدم، دامنی کوتاه می‌پوشیدم و سفر میکردم به آرزوهای دوردست بزرگسالی... کودکانه‌های من سرشار از رنگ‌های ناب طبیعت و خدایی بزرگ، درست به اندازه ابرها بود...

دختری کوچک با دست‌هایی بزرگ برای بخشیدن، هرگز عروسکم را از کودک مهمان نمی‌گرفتم، حسود نمیشدم به لبخند دخترکان همسایه، می‌دویدم، می‌چرخیدم بی‌ترس از افتادن... بی‌ترس از افتادن و خجالت کشیدن...

کودکانه‌های من سرشار از آرزوهای ناب دختری است که می‌خواست روزی به قله‌های بلند افتخار و خوشبختی برسد... و هنوز...

کودکانه‌های من، زیبایی‌های دختری است که دلش را به خورشید قرض داده بود و چشم‌هایش را به آب‌های روان! قاصدک‌هایش را به باد سپرده بود تا برای معشوقی دور، از خبر خوش وصال بگوید و آرزوهای زیبای لباسی سپید با توری بلند و همیشگی...

کودکی‌هایم را گم کرده‌ام... پیدایش کنید و مژدگانی دریافت کنید!

نشانی: دخترکی با موهای بلند بافته، چشم‌های روشن به امید فردا، لبخندی عمیق، روزهایی رنگین‌کمانی، دلی به وسعت دریا...

کودکانه‌هایم را بیابید...

(1391/1/2)

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif


نسرین ،3 فروردین 91، ساعت:06:13 ، ستاره‌ نقره‌ای

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif



بگو "دوستت دارم"!


این بار تو بگو که "دوستت دارم"
نترس!
من آسمان را گرفته ام
که به زمین نیاید...

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif 


نسرین ،3 فروردین 91، ساعت:06:00 ، ستاره‌ نقره‌ای

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif



اگر بودی...


از تو که مینویسم

هم وزن را رعایت می‌کنم، هم قافیه...

اگر خودت هم پیشم میبودی


که دیگر همه چیز


ردیف ردیف میشد .....

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif


نسرین ،3 فروردین 91، ساعت:05:44 ، ستاره‌ نقره‌ای

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif



خ‍‍‍‍ــــدا...!


خدا

شبیه همین ابرهای باران زاست

و ما مثال همین شیروانی ها

که حرفهای خدا را شنیده نشنیده

زمین می اندازیم!


http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif


نسرین ،3 فروردین 91، ساعت:05:05 ، ستاره‌ نقره‌ای

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif



نوروزتان سبز و خجسته


نوروز 1389 خجسته باد - طراح رامتین - برای مشاهده در اندازه بزرگتر کلیک کنید - abs.blogfa.com 

تمدن اقوام آریایی، نوروز باستانی مردم ایران زمین را از دوردست‌های تاریخ تا به امروز از تهاجم عرب، غارت مغول، یورش تاتار، با زحمت‌های فراوان دست نخورده نگه داشته است و اینک با ارمغان (گفتار نیک، پندار نیک، کردار نیک) به دیدار بهار دل‌هایتان شتافته

دلتان به نور لطف خدا منور، مشام جانتان به شمیم بهار معطر
لطف روزگار برایتان مقرر، نوروزتان با شادی و صفا

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif


نسرین ،3 فروردین 91، ساعت:04:21 ، ستاره‌ نقره‌ای

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif



سح‍‍‍ــــــــر نزدیـــــــــک است...


كوك كن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر
دیر خوابیده و برخواسـتنـش دشـوار است

كوك كن ساعتِ خویش !
كه مـؤذّن، شبِ پیـش
دسته گل داده به آب
و در آغوش سحر رفته به خواب

كوك كن ساعتِ خویش !
شاطری نیست در این شهرِ بزرگ
كه سحر برخیزد
شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین
دیر برمی خیزند

كوك كن ساعتِ خویش !
كه سحرگاه كسی
بقچه در زیر بغل،
راهیِ حمّامی نیست
كه تو از لِخ لِخِ دمپایی و تك سرفه ی او برخیزی

كوك كن ساعتِ خویش !
رفتگر مُرده و این كوچه دگر
خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است

كوك كن ساعتِ خویش !
ماكیان ها همه مستِ خوابند
شهر هم . . .
خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند

كوك كن ساعتِ خویش !
كه در این شهر، دگر مستی نیست
كه تو وقتِ سحر، آنگاه كه از میكده برمی گردد
از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی

كوك كن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر
و در این شهر سحرخیزی نیست
و سـحر نـزدیک است .....

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif


نسرین ،3 فروردین 91، ساعت:02:59 ، ستاره‌ نقره‌ای

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif



روز جهانی زن گرامی باد...


نوشته ای زیبا از هومن شریفی به مناسبت 8 مارس، روز جهانی زن!

به اعتبار زن ... به دست های مادرم یا لاک ِ معشوقه ام:

جهان هیچ وقت از پس عدالت بر نمی آمد

جنسیت /محور تعریف تمام برتری ها شد

سود گرفتند با آنچه مردانه خطابش کردند

و جای شرف خالی ماند وقتی به همتشان زنانه ساختند و مــــــــــــــردانه فروختند

دنیا پیشکش همان اولی ها و دومی هایش

مانده ایم در سومی بودنمان ...

پایبندیم به هرچه از گذشته آمده ... از سنت و دین گرفته تا نصیحت های پدر بزرگ

خدا را چنان به جان ِ مادرمان انداختند که با ترس حرف بزند

با ترس بنشیند ... با ترس بخوابد... با مرگ بیدار شود .............

برچسب زدیم / روشنفکری را به حلقمان ....

آنقدر قشنگ از آزادی به خورد ِ میکروفون ها دادیم که انگار بهشت که هیچ

دنیا زیر پای مادران است

و هیچ کس به گریه های شبانه پی نبرد ....

به چادری که تمام قد / تنش میکردند از کودکی ....

به سجاده ای که به خوردش میدادند قبل از آنکه اصلا خدا را بفهمد ........

به هجله ای که / که تنش به نام ِ دیگری می خورد

به بچه ای که / ..................

حالا

هنوز که مدرنیته را به جان سنت هایمان انداخته ایم باز هم سختمان می شود

بلوغ کرده ایم در آغوشی ...به شرط اینکه خواهرمان نباشد ..............

خوابیده ایم / به امید اینکه خواهر ِ رفیقانمان هم نیست ..........

همینیم ... باور کن همینیم .....

موهایش را می بندیم / نگاهمان را از قوسش هایش بر نمی داریم

موهایش را باز میکند .... نگاهمان را از / توبیخش نمی کشیم

و ادعایمان زیبا ترین قسمت اجتماعمان است ..........

وهیچ کس نمی فهمد زمان / به سنت های کسی رحم نخواهد کرد

روسری ها / روزی از اعتبار می افتند

و هیچ دختری در پس جنسیتش / به انزوا پناه نمی برد .....

هم آغوشی که / قبل و بعد از موعد ندارد

روزی می رسد

زن بی آنکه حتی در درونی ترین لایه های شخصیتش

نیازی به تایید مردانه ای داشته باشد / در اجتماع جولان می دهد

می رود ...می آید ... می رقصد ... می نوشد ....

و اخلاقیات را به همان اندازه محترم میشمارد که تفکرش میپذیرد

نه دست های زوری که جز تملک به هیچ چیز آلوده نیست

روزی می رسد

با احترام به تعصب انقضاء خورده ی شما

به خواست خودش هم آغوش می شود

به خواست خودش زن می شود ........

به خواست خودش زن مــــــــــــــــــــــیماند

و اصالت تفکرش را به تایید هیچ هنجاری نخواهد فروخت

.
.
.


مردانه های اجتماع این روز های من

کمی از سرتان این قفس را بردارید .... که از هزار روسری محکم تر بسته اید

بگذارید تفکرتان نفسی بکشد ..................

دنیای این روزها

دیگر برای هیچ قیصری دست نمی زند ......

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif


نسرین ،18 اسفند 90، ساعت:13:11 ، ستاره‌ نقره‌ای

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif



یادداشت‌های یک زن


از نظر مردها وقتی

به مردی احترام میزاری یعنی

بهش علاقه داری

احترام نمیزاری یعنی بی شخصیت هستی و تربیت خانوادگی نداری

به سوال مردی پاسخ میدی یعنی داری پا میدی

 جوابش رو نمیدی یعنی امل و ندید بدید و دهاتی هستی

لبخند میزنی یعنی جلفی

نمیخندی یعنی بد اخلاقی و بیچاره اونی که قراره تو رو تحمل کنه

وقتی حرف میزنی و معاشرت میکنی و از خودت دفاع میکنی یعنی هفت خطی

وقتی سکوت میکنی یعنی منزوی هستی و روابط عمومی خوبی نداری و شاید مشکل روانی داری

وقتی گریه میکنی یعنی سست و ضعیفی یا اشک تمساح میریزی

گریه نمیکنی یعنی بی احساسی و زنانگی نداری و رفتارت مردونه هست

وقتی دوست پسر داری یعنی خرابی هرچند این رو به روت نمیارن

وقتی دوست پسر نداری دروغ میگی و داری جانماز آب میکشی

وقتی قصد ازدواج داری یعنی میخوای یکی پیدا بشه آویزونش بشی و خودت رو بهش بندازی

وقتی قصد ازدواج نداری یعنی داری کلاس میزاری و از خداته که یکی بیاد تو رو بگیره

وقتی مردی خیانت کنه همه براش دلسوزی میکنند و میگن: طرف براش کم گذاشت و رفت سراغ یکی بهتر و اون طرف حتی اگه همسرش هم باشه باید مردش رو ببخشه و خودش رو اصلاح کنه

 اصلا مرد اگه تنوع طلب نباشه که مرد نیست

 وقتی زنی خیانت میکنه میگن: ای فاسد بی چشم و رو

و گذشتی در کار نیست و اگه همسرش نباشه اسید پاشی و اگه همسرش باشه سنگسار

و……و…..و

و با تمام اینها من یک زنم

میگم و میخندم و اشک میریزم و میجنگم و عشق میورزم

و شما هم مرد باشید

مردی که با تمام مردانگی تنها یک روز نمیتونه زیر بار این فشارها و قضاوتهای بی ربط به جای یک زن زندگی کنه

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif


نسرین ،29 بهمن 90، ساعت:17:52 ، ستاره‌ نقره‌ای

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif



نه! قانع نمی‌شوم...


قانع نمی‌شوم...
به چشمانت قسم قانع نمی‌شوم. این چشم‌ها رازی پنهان دارند و من قانع نمی‌شوم هرآنچه باید را، گفته باشی!
نگاه کن، با همه وجودم آمده‌ام... رازهایت حریم ما را می‌شکند؛ دوستت‌دارم‌ها را شوخی قشنگی می‌کند که باورم نمی‌شود حقیقت باشد و بس...
به چشم‌هایم نگاه کن!
ببین؛ چشم‌هایم ناباور است و تو باز قسم می‌خوری...
به چشم‌هایت خیره می‌شوم!
نه... قانعم نمی‌کند آن دو چشم سیاه پر از اشک...
قانعم کن؛ نمی‌دانم... طور دیگری؛ راه دیگری؛ روش دیگری... با قسم نیا سراغم؛ نمی‌دانم... باورت نمی‌کنم؛ راه دیگری برای آمدن پیدا کن!
قانعم کن... به حرمت همه رازهایت؛ به همه اشک‌هایت قسم... دوستت دارم؛ قانعم کن!
بی‌تو می‌میرم...

(8 بهمن 90)

http://dokhtare3bodi.persiangig.com/53/3dgirl.blogfa.com_hjgijhgjh_5f_4.jpg
http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif

نسرین ،8 بهمن 90، ساعت:23:50 ، ستاره‌ نقره‌ای

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif



زن که باشی... دست خودت نیست!


دست خودت نیست

زن که باشی

گاهی دوست داری

تکیه بدهی،پناه ببری

...زن که باشی

گهگاه بومیکنی دستهایت را

شایدعطرتلخ وگس مردانه أش

لابه لای انگشتانت باقی مانده باشد!

زن که باشی

گاهی رهایش میکنی وپشت سرش آب میریزی

وقناعت میکنی به رویای حظورش

به این امید که او خوشبخت باشد!

زن که باشی

همه ی دیوانگی های عالم رابلدی

من زنم

نگاه به صداو بدن ظریفم نکن

اگربخواهم

با یک نگاه 

تمام هویت مردانه ات رابه آتش خواهم کشید


درد ِ دل ... کـه می کنــی ...

ضعـف هـایـت ،دردهـایــت را ......

می گـذاری تـوی ِ سیـنی و تعـارف می کـنی

کـه هـر کـدامـش را کـه می خواهنــد

بــردارنـد ...

تیــز کننــد ...
 
تیــغ کننــد ...

و بــزننـد بـه .... روحـت ...

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif


نسرین ،24 دی 90، ساعت:18:19 ، ستاره‌ نقره‌ای

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif



از آدم‌ها دلگیرم...


آدمها چه موجوداتی دلگیری هستند

وقتی سوزنشان را نخ میکنی

تا برایت دروغ ببافند ...

چقدر میچسبد سیگارت را در گوشه ای بکشی

و هیچ کس با خنده های تو / به عقده هایش پی نبرد

از آدم ها دلگیرم

که خوب های خودشان را از بد ِ تو / مو شکافی میکنند

و بد هایشان را در جیب های لباس هایی

که دیگر از پوشیدنش خجالت میکشند / پنهان میکنند

از اینکه ژست یک کشیش را میگیرند وقتی هوای اعتراف داری

و درد هایت را که میشنوند

خیالشان راحت میشود هنوز میتوانند کمی خودشان را از تو / کشیش تر ببینند

از آدم ها دلگیرم

وقتی تمام دنیایشان اثبات کردن است

همین که گیرت بیاورند

تمام آنچه را که نمی توانند به خورد ِ خودشان دهند به تو اثبات می کنند

به کسی غیر از خود / برتری هایشان را آویزان کنند

تا از دور به کلکسیون افتخاراتشان نگاه کنند

و هر بار که ایمانشان را از دست دهند / آنقدر امین حسابت میکنند

که تو را گواه میگیرند

ایمانشان که پروار شد با طعنه میگویند :

این اعتماد به نفس را که از سر راه نیاورده ام

از آدم ها عجیب دلگیرم

از اینکه صفت هایشان را در ذهنشان آماده کرده اند

و منتظر مانده اند تا تکان بخوری و ببینند به کدام صفت مینشینی

و تو را هی توصیف کنند ... هی توصیف کنند ... هی توصیف کنند

خنده ات بگیرد که چقدر شبیهشان نیستی

دردشان بیاید ... و انتقامش را از تو بگیرند ...

تا دیگر به آنها این حس را ندهی که کسی وجود دارد که شبیهشان نیست

از آدم ها دلگیرم

که گرم میبوسند و دعوت میکنند

سرد دست میدهند و به چمدانت نگاه میکنند

دلت ....

دلت که از تمام دنیا گرفته باشد / تنها به درد بازگشت به زادگاهت میخوری

دلم گرفته است ... همین را هم میخوانند و باز خودشان را

آن مسافر آخر قصه حساب میکنند ...

از وبلاگ: آدم‌برفی

[تصویر: a53os09takept4z0iov4.jpg]
http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif


نسرین ،26 آذر 90، ساعت:17:17 ، ستاره‌ نقره‌ای

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif



آرزوی من این است...


دلتنگی های آدمی را، باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من

٭٭٭
برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم
که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند
گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود
برای تو و خویش روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است
سخن بگوییم

(احمد شاملو)

http://www.empirepic.com/images/vcqje8h91oh1ulnuj0c.jpg

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif

نسرین ،25 آذر 90، ساعت:23:34 ، ستاره‌ نقره‌ای

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif



کسی هست!


وقتی در ایوان دلتنگی‌هایت می‌نشینی

وقتی که پشت یک پنجره بارانی بی‌هوا شاعر می‌شوی...

وقتی دیگر کسی برای شنیدن جمله‌هایت به اندازه لحظه‌ای فرصت نمی‌گذارد...

کسی که شب دلتنگی را با او می‌توان قسمت کرد.

نگاهت را از سنگفرشهای خیس و سرد کوچه‌های باران‌زده جدا کن.

تا چه وقت می‌خواهی یاسهایت را به ساقه گلهای گلدان‌های اتاقت پیوند بزنی؟

تا چه وقت می‌خواهی در کوره راههایی که برای خودت ساخته‌ای قدم برداری؟

می‌توان از تاریکی‌ها گذشت  می‌توان خود را در کوچه‌های سبز دوباره یافت.

یک نفر هست یک نفر که تا خواب دوباره چشمهایت با توست.

شب دلتنگی‌هایت را با او قسمت کن........تنها با او!!!

کسی هست که می‌شود به او پناه برد.

http://up.p30parsi.com/out.php/i20929_PersianStar.org09.gif
http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif

نسرین ،24 آذر 90، ساعت:02:03 ، ستاره‌ نقره‌ای

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif



میخوام برگردم به کودکی...


گاهی اوقات بعد از فرار از شهر دود گرفته بزرگسالی، دلم میخواد دوباره برگردم به بچگی‌هام، همون زمانی که خیلی راحت تو آغوش پدرم جا می‌گرفتم... بغل کردنش برام حسرت نمی‌شد، اصلا بغل کردن هیچ آدمی بچگانه نبود، دیگه کسی نمی‌گفت لوس‌بازی در نیار، تو دیگه بزرگ شدی... دلم می‌خواست محکم عروسکامو بغل کنم و براشون لالایی بخونم... بهشون بگم نترسن، من کنارشون هستم، بگم من تنها نمی‌ذارمشون... و مثل همیشه دنبال «بنیتا» - عروسک بندانگشتیم- می‌گشتم که همیشه گم می‌شد و چقدر در موردش احساس مسئولیت می‌کردم، همه خونه رو زیر و رو می‌کردم و وقتی پیداش می‌کردم دعواش نمی‌کردم، مثل مامانای مهربون می‌گفتم: کجا رفتی فسقلی شیطون، بازم که لباستو کثیف کردی!

http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcSEoPefBHq-zOXwwllj3UhlSVDQyPTgmB41IIY_Hhsxfhe68839ldiDo9c1fA

امشب دلم می‌خواست تو بچگی بمونم، بزرگ نشم که ناچیز بشنوم... بشنوم ناگفتنی‌ها رو و توی خودم سکته بکنم... وای چرا بزرگ شدم؟ دلم می‌خواست برمی‌گشتم به دورانی که برای همه دوست‌داشتنی بودم... آهای عروسکام، میشه چند لحظه وایسید؟ بذارید منم بهتون برسم؟ اما مثل اینکه عروسک‌هام با قدم‌های کوچیکشون دنیا زیر پاشونه و من... و من هرگز به گرد پاهاشون نمی‌رسم، انگار هرگز بنیتا رو پیدا نمی‌کنم، درست مثل وقتی که بزرگ شدم و دیگه پیداش نکردم... انگار دیگه هیچ بغلی جایی برای من نداره، انگار حسرت آغوش‌های پدرانه برای همیشه رو دلم موند... انگار جدی‌جدی بزرگ شدم، رها شدم...


انگار واقعا رها شدم تو مسیری سخت که هر لحظه‌اش اعجابه، هر مرحله‌اش دردم میاد و هیچ‌کس برای فریادهایی که از درد می‌کشم دل نمی‌سوزونه... انگار مسخ شدم تو جاده بزرگسالی و هیچ راه برگشتی ندارم... انگار زندانی شدم تو دنیای دوستت ندارم‌ها و تنفرها و هیچ زمانی رها نمی‌شوم از بند اسارت قانون‌های جاذبه و دافعه دروغین... انگار سال‌هاست فرهاد کوهکنی شدم که هرگز به شیرینیش نمی‌رسه و فقط پشتش خمیده شده، عضلاتش گرفته و چشم‌های نجیبش کور شده و دست‌های صبورش تاول زده به خاطر هیچ...

http://up.vatandownload.com/images/503jmyzaim6rnq8wz6wd.jpg

حتی خدا هم در این بیغوله سیاه فراموشم کرده... یا شاید داره خواب کودکیشو می‌بینه...

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif


نسرین ،23 آذر 90، ساعت:23:41 ، ستاره‌ نقره‌ای

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif



تجدید خاطرات


امشب به اجبار کتاب هام رو از کتابخونه ام بیرون کشیدم؛ کاغذهای زیادی پیدا کردم که دل نوشته هام رو بهم ریخته و نامرتب نوشته بودم؛ هرجا، هر لحظه، هرچی دم دستم بود با یه قلم... و حالا منم و تلی از نوشته های ناگفته!
باید مرتبشون کنم...
باید اینجا بنویسمشون...
میترسم این بغض چندساله هرگز به گوش کسی نرسه! اینجا که دیگه خونه ی خودمه...
حسم عجیب بود با دیدنشون!
بغضم ترکید با خوندن بعضی هاشون...
و به بعضی ها هم با دید انتقادی نگاه کردم! باید بعضیاشو انداخت تو سطل آشغال...
کلا امشب با خوندن نوشته هایی که در شب سرد پاییزی به بهانه جمع کردن کتاب هام پیدا کرده بودم هر هیجان و حس متضادی رو در یک ساعت حس کردم...
دوستش داشتم این حس رو!
کلا امشب شب جالبی بود؛
در انتظار پیاده کردن تک تک دست نوشته هام هستم...

http://birangi.net/images/90/fall.jpg

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif

نسرین ،22 آذر 90، ساعت:04:12 ، ستاره‌ نقره‌ای

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif



حرمت نگه دار گلم!


حرمت نگه دار دلم گلم
کین اشک خون بهای عمر رفته من است
میراث من!
نه به قید قرعه، نه به حکم عرف
یک جا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت به نام تو
مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون!
کتیبه خوان قبایل دور این
این سرگذشت کودکی است که به سرانگشت پا
هرگز دستش به شاخه هیچ آرزوئی نرسیده است
هرشب گرسنه می خوابید
چند و چرا نمیشناخت دلش
گرسنگی شرط بقا بود به آئین قبیله مهربانش
پس گریه کن مرا
به طراوت
به دلی که میگریست بر اسب باژگون کتاب دروغ تاریخش
و آوار میخواند ریاضیات را
در سمفونی باشکوه جدول ضرب با همکلاسیها
دودوتا چارتا چارچارتا...
در یازده سالگی پا به دنیای شگفت کفش نهاد
با سرتراشیده و کت بلندی که از زانوانش میگذشت
با بوی کنده بدسوز و نفت و عرقهای کهنه
آری دلم گلم!
این اشکها خون بهای عمر رفته من است

(حسین پناهی)

[]

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif

نسرین ،21 آذر 90، ساعت:23:28 ، ستاره‌ نقره‌ای

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif



قرار...


تقویم کهنه ام !
پر از قرار هایی است
که هرگز گذاشته نشد!
و فردا !
حتما قراری خواهم گذاشتــــ...
با خودمـــــ!

 
 
http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif

نسرین ،20 آذر 90، ساعت:03:32 ، ستاره‌ نقره‌ای

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif



راضی نیستم!


راضی نیستم از این همه واژه که تلنبار شده‌اند و هیچ‌کدام جسارت ندارند تا صبر و انتظار را برایم معنا کنند. راضی نیستم از شب‌های بیهوده و بیداری؛ از صبح‌های خزیدن زیر پتوی گرم به قیمت فرار دقیقه‌های عمرم. راضی نیستم از بیدارشدن‌های کسل‌کننده، از گذر عمر، دویدن روی کیبوردها و زل زدن به مانیتوری که فقط تکرار مکرراتم شده است.
راضی نیستم از پیاده گز کردن خیابان‌های نادرشاه با طعم موسیقی شکوهی تا «مدارا» کنم همه ناملایمتی‌های روز و روزگارم را، بی هیچ امید به فردایی بهتر! چرا که هر روز فردایی کپی شده از دیروزی به مسلخ رفته است و من هر روز پیرتر و پیرتر می‌شوم...

http://up.clip2ni.com/i/images/54qibn6a80ruvsgfdft9.jpg

راضی نیستم از روز و شب؛ از طلوع و غروب؛ از رفتن و آمدن؛ از گز کردن آسفالت‌های ناهموار و سرمایی که سوغاتش سرفه‌های خشک دردناک هر روزه است...

دلم کمی طراوت می خواهد، کمی خنده، کمی کش و قوس طلوع و غروب، کمی عشق‌های کودکانه؛ دلم نامه‌ای عاشقانه می‌خواهد که خط به خط و واژه به واژه‌اش را بارها مرور کرده باشم و زمزمه کنم: به نام عشق...

دلم کلاه می‌خواهد تا وقتی خیابان نادرشاه را با موسیقی «لیلی» شکوهی گز می‌کنم، در مقابل عابران خسته‌اش کلاه از سر بردارم و با لبخند بگویم: عصر بخیر...

دلم پریدن می‌خواهد، از جوی آبی روان و ترس هولناک افتادن در آن و خیس شدن خنده‌دار لباس‌هایم در شب سرد پاییزی... و انتظار دست‌هایی که سوال کنند: می‌توانم کمکتان کنم خانم؟

http://www.ispaceyou.com/uploads/987091f5dd9432d8a450333f94c97f24.jpg

دلم خسته است، از این همه تکرار؛ این همه سکوت؛ این همه سرما؛ این همه چشم‌های منجمد و نگاه‌های شیشه‌ای! دلم خسته‌است از این همه سیاهی مطلق بی‌پایان و مردمی که مثل من ناراضی‌اند از لحظه‌ لحظه‌ها... مردمی که صبح کسل‌کننده خود را تکرار می‌کنند و بی آواز پی مقصد تکراری تا شب می‌دوند و می‌دوند و می‌دوند و کوچه‌های تاریک نادرشاه را به سرعت طی می‌کنند بی آنکه حواس‌شان باشد به دخترکی که کلاه از سر برداشته تا بگوید عصر بخیر پاسخ بدهند یا دستی برای دختری که در جوی آب فرو رفته دراز کنند و بپرسند: می توانم کمک‌تان کنم خانم؟

و چه سرد تکرار می‌شود شب‌های بیداری؛ صبح‌های خستگی؛ ظهرهای کسل‌ و عصرهای سردرگریبان فرورفته مردمی که فقط سکوت همدم تکرار تلخ روزگارشان شده...

و من راضی نیستم...

شنبه- 19/9/90

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif


نسرین ،20 آذر 90، ساعت:03:13 ، ستاره‌ نقره‌ای

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif



کم‍ــــــــــــک...


برایت نوشتم :

" پروبال نمی خواهم

راه را نشانم بدهی

با همین پاهای تاول زده می آیم ... "

 

اما آنقدر ساکت ماندی که همان یک نشان را هم گم کردم.

کجای اشتباهم، به داد می رسی؟

می ترسم دیگر پای تاول زده ای هم نمانده باشد ...

 

ـ به کمک احتیاج دارم اما ...

                http://s2.picofile.com/file/7154624729/uzak.jpg 

برگرفته از http://13l.blogfa.com

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif


نسرین ،19 آذر 90، ساعت:01:43 ، ستاره‌ نقره‌ای

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif



داری پیر میشی...


قرار بود بمونی کنارم، غرورم

نگو قسمت اینه نگو از تو دورم

قرار بود بیای توی بیکسیهام

یه کاری کنی واسه دلواپسیهام

چقدر بغض کردم، کنارم نبودی

هزاربار دلم خواست ببارم، نبودی

نبودی ببینی چقدر سوت و کورم

چقدر بیقرارم چقدر بی عبورم

خودت نیستی اما قدت روبرومه

میخندم به بغضی که توی گلومه

دیگه هیچ امیدی به برگشتنت نیست

اینو من نمیگم، خمِ جاده میگه

شقیقت سفیده داری پیرمیشی

چقدر آینه حرفاشُ ساده میگه

(پویا بیاتی)

دانلود آهنگ

http://up1.iranblog.com/images/mlk3dm1xqlt7fq7e1mfu.jpg

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif


نسرین ،19 آذر 90، ساعت:01:16 ، ستاره‌ نقره‌ای

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif



رویای فراموشی!


خواب رویای فراموشی هاست !

خواب را دریابم ،

که در آن دولت ِ خاموشی هاست

با تو در خواب مرا

لذت ِ ناب ِ همآغوشی هاست

 من شکوفایی گل های امیدم را در رویاها می بینم،

و ندایی که به من می گوید :

« گر چه شب تاریک است

                         دل قوی دار

                                    سحر نزدیک است»

 (حمید مصدق)

http://avazak.ir/gallery/albums/userpics/10001/Photo-Skin_ir-Girl113.jpg


http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif


نسرین ،19 آذر 90، ساعت:00:00 ، ستاره‌ نقره‌ای

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif



آره بارون میومد خوب یادمه...


آره بارون میومد
آره بارون میومد خوب یادمه
مث آخرای قصه، که آدم می ره به رویا
آره بارون میومد خوب یادمه
آره بارون میومد خوب یادمه

زیر لب زمزمه کردم
کی می تونه این دل دیوونه رو از من بگیره؟
اون قَدَر باشه که من این دل و دستش بدم و چیزی نپرسه
دیگه حرفی نمونه بعد نگاهش
آره بارون میومد خوب یادمه
آره بارون میومد خوب یادمه

یه غروب بود روی گونه هات
دو تا قطره که آخرش نگفتی بارونه یا اشک چشمات
اما فرقی هم نداره
کار از این حرفا گذشته
دیگه قلبم سر جاش نیست
آره بارون میومد خوب یادمه
آره بارون میومد خوب یادمه

http://darkpink.persiangig.com/image/d4163f3048a2%5B1%5D.gif

خیلی سال پیش
توی خوابم دیده بودم تو رو با گونه ی خیست
اونجا هم نشد بپرسم بارونه یا اشک چشمات
اونجا هم نشد بپرسم
اونجا هم نشد بپرسم بارونه یا اشک چشمات
اونجا هم نشد بپرسم
آره بارون میومد خوب یادمه
آره بارون میومد خوب یادمه


پ ن : اثری زیبا از مهران مدیری. شما هم می تونید از اینجا دانلود كنین و لذت ببرید!

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif


نسرین ،18 آذر 90، ساعت:22:51 ، ستاره‌ نقره‌ای

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif



انتظار...


آن طرف تر از خودم

نشسته ام

روی پله تنهایی

زل زده به تاریکی پنجره

چه کسی بیرون است؟

هیچ کس

نه کلاغی نه "بوف کور"ی

من از این پنجره های لعنتی دلگیرم

روی پله تنهایی در انتظارچه کسی خشکم زده؟

http://fc03.deviantart.net/fs42/f/2009/125/5/b/Waiting_for_you____by_LoveFlame.jpg

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif

نسرین ،18 آذر 90، ساعت:22:33 ، ستاره‌ نقره‌ای

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif



از عمق تاریک صحنه پیدایم کن!


http://lonelygirl922011.vastblog.com/show_pics/500*/lonelygirl922011_Posts_1320951783.jpg

از زیر سنگ هم شده پیدایم کن!

دارم کم کم این فیلم را باور می کنم

و این سیاهی لشکر عظیم

عجیب خوب بازی می کنند.

در خیابان ها

کافه ها

کوچه ها

هی جا عوض می کنند و

همین که سر برگردانم

صحنه ی بعدی را آماده کرده اند

از لابلای فصل های نمایش

بیرونم بکش

برفی بر پیراهنم نشانده اند

که آب نمی شود

از کلماتی چون خورشید هم استفاده کردم

نشد!

و این آدم برفیِ درون

که هی اسکلت صدایش می کنند

عمق زمستان است در من

..

اصلا

از عمق تاریک صحنه پیدایم کن!

از پروژکتورهای روز و شب

از سکانس های تکراری زمین، خسته ام!

دریا را تا می کنم

می گذارم زیر سرم

زل می زنم

به مقوای سیاه چسبیده به آسمان

و با نوار جیرجیرک به خواب می روم

نوار را که برگردانند

خروس می خواند.

..

از توی کمد هم شده پیدایم کن!

می ترسم چاقویی در پهلویم فرو کنند

یا گلوله ای در سرم شلیک

و بعد بگویند:

" خُب،

نقشت این بود"

(گروس عبدالمکیان)

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif


نسرین ،18 آذر 90، ساعت:22:06 ، ستاره‌ نقره‌ای

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif



مسافری ، که هیچ کس دوستش ندارد


"پیچ هر جاده را که رد کنی ، شمعی به تو خواهند داد. هر شمع تو را یک گام به او نزدیک تر می کند.
 یا بمان و بپذیر شب و سیاهی ات را ، یا برو ، زیرا شمعی به تو خواهند داد."
این ها را آن رهنورد به من گفت که چهل سال بود صدایش را می شنیدم. خودش را اما نمی دیدم.

رفتم و بی قراری توشه ام بود.
رفتم و چه سخت است وقتی زمین چسبناک است و پاهایت از موم.
رفتم و چه سخت است وقتی دست هایت بیکارند و چشم هایت تعطیل.
رفتم و پیچ اولین جاده ا که رد کردم، شمعی به من دادند. شمعی دردناک، که تا استخوانم را سوزاند.

آن رهنورد گفته بود که شمعی به تو می دهند اما نگفته بود که شمع را در تنت فرو می کنند.
شمع را هرگز به دستم ندادند . شمع را در گوشتم ،در خونم ، در استخوانم فرو کردند.


http://up.vatandownload.com/images/3ez227ob7qei1s17ovqr.jpg

جاده در پس جاده. پیچ در پیچ. پشت یک پیچ ، شیطان بود و پشت یک پیچ ، فرشته. پشت یک پیچ، شک بود و پشت یک پیچ، یقین. پشت یک ییچ ، کفر و پشت یک پیچ ، ایمان.

و هی شمع و شمع و شمع. بهای هر شمع چرا این همه سنگین بود. به ازای هر وجب روشنایی ، چرا این همه درد.
درد من اما همه از شمعی نبود که در تنم فرو می رفت، دردم از دوستانی بود که دوستم نداشتند.

http://1.aped.comeze.com/images/9e74f4761038.jpg

راه که افتادیم هزار نفر بودیم، هزار دوست. اما پیچ هر جاده را که پشت سر گذاشتم، برگشتم و دیدم که دوستم نیست، که دوستم ، دشمن صدایم  می کند. و هر بار گریستم و گفتم شمع نمی خواهم ، راه و پیچ و جاده نمی خواهم. دوستانم را می خواهم، دوستانم...

هر بار اما رهنورد می گفت: جلوتر برو. کسی می تواند جلوتر برود که طاقت بی دوستی را داشته باشد. شجاعت دشمن خوانده شدن!
این یکی از هزار اصل رفتن است.

پیچ در پیچ . جاده در جاده. شمع در شمع.
هزار جاده مانده است و هزاران پیچ. تنم پر از شمع است، شمع ها آب می شوند.و از تنم خون و موم می چکد.
دیگر برای برگشت دیر است. جاده تاریک است و شب سیاه.

http://up.vatandownload.com/images/u2dr3tyxjfpvm6u5s9.jpg

و من مسافری شمع آجین، که هیچ کس دوستش ندارد ...
 
(عرفان نظرآهاری)

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif


نسرین ،18 آذر 90، ساعت:00:49 ، ستاره‌ نقره‌ای

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif



معجزه!



این روزها

ن
ه از حادثه خبری هست

و نه از اعجاز آن چشم های آشنا

از دلتنگی ها هم که بگذریم،

تنهایی

تنها اتفاق این روزهای من است ... همین


تنهــــــــــــــــایی  استخوان سوز است حتی در عاشقانه ترین ساعتهــــــــا....

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif


نسرین ،12 آذر 90، ساعت:01:18 ، ستاره‌ نقره‌ای

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif



خدایا؛ دستمو بگیر!


خدایــــــــــا !!
دستم به آسمانت نمی رسد
اما تو که دستت به زمین می رسد
...
"بلندم کن"

http://up.98ia.com/images/98s2ypmd1y3folbxp.jpg

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif



نسرین ،11 آذر 90، ساعت:23:21 ، ستاره‌ نقره‌ای

http://pichak.net/themes/01/01/image/t.gif





تعداد کل صفحات : 10 ... 3 4 5 6 7 8 9 ...